خرید بک لینک
خودم خـــــــــوب میدانم که وقتی خدا هوایم را دارد نمی آیم اینجا جارش بزنم معمولا ...میدانماما این را هم میدانم که درخلوتم همان موقع آن بالاها را که منتسب به محل حضور دایمی خداست ! رانگاه میکنم ومیگویم : " دمت گــــــــــــــــــــــرم ! "و میدانم تر ! که وقتی یک روزهایی مثل همین حالا حالم را میگیرد کولی بازی گفتاری ام گــُـــل میکند و می ایم و بست می نشینم اینجا وهی روضه میخوانم...اوهوم...خودم همۀ این بالایی ها را میدانم ...اما خب هر آدمچه ای نیاز دارد یک گوشۀ دنجی داشته باشد برای غرغرهای حتی نابجایشکه نرود و نریزدشان در فنجان لبریز بقیه ..همان بقیه که هیچ گناهی ندارند احتمالا جز همین یک نیمچه آشنایی با همین آدمچه ....راستش امروز با صدایی خفه در درونم فریاد میزدم ...فریاد سرهمان خدایی که دمش گرم است و همان بالا نشسته و دارد زیر پاهایش را تماشا میکند ..میگفتم حلا حتما باید حالم را میگرفتی که یادم بیاوری احتمالا مدتهاست جوگیرشده ام ؟که خیالات بَرَم داشته است ؟که توهم زده ام که پــُــخی بوده ام یا شده ام ؟اینطوری خواستی ترمزم را بکـِــشی که با سر زمین بخورم ؟که سر ِ زانوهایم مثل بچگی ها زخم شود که بعد بنشینم و تمبانی که از سرهمان زانو شکافته شده را تماشا کنم و خونی که از همان شکاف بیرون زده را ؟که سرم را به همان زانوی زخــــــــــــــم بگذارم و گریه کنم ؟که در نشخوار ذهنی روح زخمی ترم یکهو یادم بیاید دراصل مقصر همۀ این اتفاقات خودم هستم ؟!اصلا نمیخواهم وقرار نیست بنویسم چه شده ..فقط تا همین حد که مساله مربوط است به جان دادن یک حیوان بیگناه ..همین ....قبول داشته باشید یانه ، من براین باورم که آدمچه ای که ادا و ژست ِ کمک کردن برمیداردباید تم

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 9:14

صفحه بندی